﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>دنیای نی نی ها</title>
    <description>niki-tabaei's description</description>
    <link>http://niki-tabaei.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>نیکی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 07 May 2012 04:36:23 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>قشنگترین سلام دنیا</title>
      <description>&lt;p&gt;دوروزه نیکی دوست داره با من به مهد بره ازش قول گرفتم تا صداش زدم بلند شه امروز روش را زده بود کنا حدود ساعت 6صبح خواستم رویش را بندازم که یه صدای بسیار آرام شیرین و دلنشین اما سرحال گفت سلام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم زوده بخواب دیدم پاشد بغلش کردم و سر جای خودمخواباندم خوابش برد و هرچه قبل از اداره خواستم بیدارش کنم نشد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب رفتیم براش از منیریه اسکت بگیریم موند پیش مادر و خاله پدرش و گاهی هم به خانم عموش سر میزد آخر شب گفت دیگه نمی خواهم آرایشگر یا معلم بشم می خواهم باغبان و خیاط شوم ؟؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://niki-tabaei.persianblog.ir/post/104</link>
      <author>نیکی</author>
      <comments>http://niki-tabaei.persianblog.ir/comments/9721/9397091/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9721.post-9397091</guid>
      <pubDate>Mon, 07 May 2012 04:36:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کنکور نیکی</title>
      <description>&lt;p&gt;و اما نیکی در آزمونهای ورودی اعلام انصراف کرد و هرآنچه مربی های محترم در طول تحصیلات چند ساله اش در مهد زحمت کشیده بودند زیر سوال برد و با اذعان بر تا حالا یادمون ندادن یا بلد نیستم هیچی را ...آب پاکی روی دستمون ریختن؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شوکا و آیین روشن در هردو تایید شد در دومین آزمون در آیین روشن که به درخواست مدرسه جهت تایید مجدد انجام شد ظاهرالطف فرموده پاسخ دادند روزهای قبل ما توصیه کردیم&amp;nbsp; و پوری جون و الهام جون کلی صبح قبل از اینکه بریم آزمون تشویقش کردند که تو نماینده مهد مایی تو تویی خیلی بلدی و...غذاش رو زودتر دادند و رو دستش &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;کشیدند و خلاصه کلی انرژی درمانی از در مهد با گریه کلاب خوردنی خواست حالا بیا و درستش کن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اما روز بعد تماس گرفتند که بفرمایید ثبت نام&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ....حالا دوباره باید بررسی شود مامان صدف و مانا هم در این مرحله هستند رومینا رفت شوکا موگه و تارا آفتاب آذرین و باران و آرام درخت دانش ما هم در خم یک کوچه ایم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="ماچ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/11.gif" alt="ماچ" border="0" /&gt;مرسی خاله مرجان که تنها خواننده وب هستی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://niki-tabaei.persianblog.ir/post/103</link>
      <author>نیکی</author>
      <comments>http://niki-tabaei.persianblog.ir/comments/9721/9354382/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9721.post-9354382</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Apr 2012 10:09:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آرزوهای بچه ها</title>
      <description>&lt;p&gt;بتازگی متوجه شدیم نیازی به حساسیت انتخاب مدرسه نیست چون علایق بچه های ما نیازی به درس و مشق آنچنانی ندارد مادر رومیناجان میگفت:قراره رومینا ناخن درست کنه نیکی مو رنگ کنه و مانا موها را بشوره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیروز بعد از مهد رفتیم پارک قیطریه بچه ها هم بازیکردنموقع رفتن کنار یه 206 ایستادم فکر کردم مال خودمه نیکی گفت این که از ما نیست پلاک مال ما ى داره؟!!!&amp;nbsp;من نمی دونستم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تازگی آیین روشن در کامرانیه هم به لیست اضافه شده&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://niki-tabaei.persianblog.ir/post/102</link>
      <author>نیکی</author>
      <comments>http://niki-tabaei.persianblog.ir/comments/9721/9246031/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9721.post-9246031</guid>
      <pubDate>Tue, 10 Apr 2012 06:16:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تلاش برای مدرسه</title>
      <description>&lt;p&gt;از وقتی دارم دنبال مدرسه می گردم کلافه شدم شوکا-فردوس برین -شمسا و آفتاب آذرین را دیده ام در مقایسه با مدارسی مثل خردیا سوده مثل شهرستان و شهر متفاوت است و حتما خواسته ها هم متفاوت است در آزمون شوکا گفت نه شعر بلدم نهabc , نه اسمم را میتونم نگاهی به نقاشی که انداختم دیدم چند تا کج و کوله تازه دنبال پاک کن میگرده که یکیش اضافه است خلاصه اینم آزمونش البته بعد شد یه گورخر تو یه محیط شاد و پر از قلب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا کمک کنه یه جایی بره که هردو آرامش داشته باشیم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://niki-tabaei.persianblog.ir/post/101</link>
      <author>نیکی</author>
      <comments>http://niki-tabaei.persianblog.ir/comments/9721/9109119/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9721.post-9109119</guid>
      <pubDate>Tue, 13 Mar 2012 09:44:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نظریات نیکی</title>
      <description>&lt;p&gt;4 اسفند قراره بچه های مهد را تولد نیکی در منزل دعوت کنیم کارت پونی گرفتیم و حدود 13 بچه دعوت شدند وقتی کیفش را دیدم 3 کارت باقی مانده بود گفتم چرا ندادی چون گفتم یکی از کارتها مال کسراست بهم ریخت گفت خوب هی یادم میره گفتم رو دستت عکس کیک میکشم یا می نویسم که یادت نره "مامان پاکت نامه بکش که هم راحت تره هم زودتر یادم میا د"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میوه های درخت چنار تو مهد جلسه بحث راه انداخته بود دیبا گفت اینا تخم جوجه تیغی هست نیکی گفت "پس اینجا باید چند تا جوجه تیغی باشه ؟اینا میوه چنارن"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امیرحسین پسر سرایدار گاهی مرا میزد گفتم نیکی چه کار کنم "یه چیزی واسش بخر بات دوست میشه "و شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیروز دخترخاله باباش بوسش کرد گفت تخم مرغ خورده بوی زحم میده منو کشیده کنار "نه اینجا بوی بد میاد"&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://niki-tabaei.persianblog.ir/post/100</link>
      <author>نیکی</author>
      <comments>http://niki-tabaei.persianblog.ir/comments/9721/8944733/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9721.post-8944733</guid>
      <pubDate>Sat, 18 Feb 2012 04:53:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تست هوش</title>
      <description>&lt;p&gt;دیروز بابت تست نیکی دوباره رفتم پیش مشاورش و من را توجیه کرد که با تست مانا متفاوت هست و گزارش تست هر دو را به من نشان داد امتیاز مانا 97 و نیکی 99 درصد بود ولی نیکی در زمینه حافظه شنیداری بسیار ضعیف عمل کرده بودولی به لحاظ هوش &amp;nbsp;بالاتر از سرآمد براورد شده بوددر مورد شخصیت هم گفت اعتماد به نفسش بیشتر به خاطر عدم اطلاع از رفتار اجتماعی است .خلاصه قراره که بریم با او کار بشود امروز قراره موگه بیاد خونمون&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نیکی گفتم چیزی یاد گرفتی گفت آره باید حرف بزنیم ......&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://niki-tabaei.persianblog.ir/post/99</link>
      <author>نیکی</author>
      <comments>http://niki-tabaei.persianblog.ir/comments/9721/8822140/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9721.post-8822140</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 05:33:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سفر اصفهان</title>
      <description>&lt;p&gt;آخرین روزهای صفر رفتیم سفراصفهان تولد نیکی هم بود هر دو تا مادرجانها را دیدیم به نیکی خیلی خوش گذشت خودش با بابایی ومریم و شبنم (دخترنسیم پرستار مادرجان )رفتند یه کیک قرمز دهاتی با گل و بلبل خریدند با این شرط که کسی تولدش نباشه به عمه اینا سرزدیم اونم با شال همیشگی آمد تازه شبنم با دستور نیکی موهاش را تو چشمش &amp;zwj;ل زده بود هر چی خونه عمه گفتیم آنها هم بیایند تولد قبول نکردوقتی پایین هم همه نشستند گفت اگر بیایند من میروم کیک وشمع که مهیا شد بهانه که کادو چی؟؟//نسیم خانم یه کیف کوچولو داخل وسایلش به نیکی داد وعمه اینا که اومدند براش چندتا خرده ریز مثل روسری و...وبعد هم یه عروسک آوازخوان آوردند تازه نیشش باز شد و مهمانها را پذیرفت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تولد جالبی بود تمام وقت شال به سر و سرش توی کیک یا روی میز ....&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://niki-tabaei.persianblog.ir/post/98</link>
      <author>نیکی</author>
      <comments>http://niki-tabaei.persianblog.ir/comments/9721/8817049/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9721.post-8817049</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Jan 2012 10:43:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مهمان بازی</title>
      <description>&lt;p&gt;نیکی با رومینا و مانادوره ای خونه هم می روند اولین بار رفتن خونه رومینا خیلی مسالمت آمیز گذشت بعد مادر رومینا زحمت کشیدند مهمانی بزرگتری با حضور بچه هاو مامانا گرفتند و بعد هم نوبت ما شد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیکی اولین بارش هم می خواست دوستاش به اونا خوش بگذره هم خودش اختیار وسایلش را داشته باشدخلاصه با این جمله مانا که رومینا مهربانتر بود لباساش را به ما می داد و نیکی که من که همه لباسهام را به تو دادم یکساعت تموم به بهانه ...؟؟گریه میکرد ولی بعد با هم اسنک مرغ درست کردیم و خوردیم (لباساشون در آوردند و با یه لباس زیر چهار دست و پا هاپ هاپ می کردند و بعد صحبت دایی مانا که دکتره (به قول خودش جیش و پیپی )شروع کردند&amp;nbsp; حرفهای .....وبعد رفتند زیر میز ناهارخوری ومابقی ماجرا در کل خوب بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رستوران :بابای نیکی در رستوران بنده خدا داشت شام می خورد بابا نمی میری بالارم نگاه کنی یه مامان و بچه هم هستند //!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://niki-tabaei.persianblog.ir/post/97</link>
      <author>نیکی</author>
      <comments>http://niki-tabaei.persianblog.ir/comments/9721/8704698/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9721.post-8704698</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Jan 2012 05:58:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خواهر</title>
      <description>&lt;p&gt;نیکی گفت خواهر موگه که پسره اومده دنبالش&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://niki-tabaei.persianblog.ir/post/96</link>
      <author>نیکی</author>
      <comments>http://niki-tabaei.persianblog.ir/comments/9721/8145890/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9721.post-8145890</guid>
      <pubDate>Sun, 16 Oct 2011 11:05:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بازگشت به پیش دبستان مهد</title>
      <description>&lt;p&gt;این مدت درگیر پیدا کردن خانه و خرید و جابجایی بودیم و نیکی خانم از اواسط شهریور تا اواسط مهر مرخصی تشریف برده بودند اول سفر عروسی و بعد منزل مادربزرگها ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز16 مهر صبح با همان مشکلات همیشگی راهی شد اول گفت بریم ببینیم چه لوازمی لازمه ....بعد هر دو دنبالش رفتیم گفت تازه با یک ماشین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دم در با بغض پیاده شد و تقریبا تا دم دفتر همین وضعیت را داشت پوری جان باهاش صحبت کرد و بعد کم کم اونو بر داخل گفتم همینجا هستم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواستم من را ببیند تا بروم از کلاس که بیرون آمد دوباره بغض داشت ولی عزیزم زندگی سخته دیگه&lt;img title="ابرو" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/23.gif" alt="ابرو" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیروزبازی فکری میکردیم و هر کس یک شخصیت تو ذهنش بود باباش گفت نه دختره نه پسر من (باهوش) گفتم مگه میشه نیکی گفت آقا یا خانم&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://niki-tabaei.persianblog.ir/post/95</link>
      <author>نیکی</author>
      <comments>http://niki-tabaei.persianblog.ir/comments/9721/8095098/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9721.post-8095098</guid>
      <pubDate>Sat, 08 Oct 2011 10:11:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
