خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
نیکی
آرشیو شده ها
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
مهر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
دوست یابی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
این مدت درگیر پیدا کردن خانه و خرید و جابجایی بودیم و نیکی خانم از اواسط شهریور تا اواسط مهر مرخصی تشریف برده بودند اول سفر عروسی و بعد منزل مادربزرگها ...
امروز16 مهر صبح با همان مشکلات همیشگی راهی شد اول گفت بریم ببینیم چه لوازمی لازمه ....بعد هر دو دنبالش رفتیم گفت تازه با یک ماشین
دم در با بغض پیاده شد و تقریبا تا دم دفتر همین وضعیت را داشت پوری جان باهاش صحبت کرد و بعد کم کم اونو بر داخل گفتم همینجا هستم
خواستم من را ببیند تا بروم از کلاس که بیرون آمد دوباره بغض داشت ولی عزیزم زندگی سخته دیگه
دیروزبازی فکری میکردیم و هر کس یک شخصیت تو ذهنش بود باباش گفت نه دختره نه پسر من (باهوش) گفتم مگه میشه نیکی گفت آقا یا خانم

