خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
نیکی
آرشیو شده ها
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
مهر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
دوست یابی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
پریشب وقتی مامان و بابا طبق معمول خوابشون می اومد و با ترفندهای مختلف م
ثل توتو رفته بخوابه یا بریم با بابا تو تاریکی گردش کنیم تا خسته بشم ویا بالش بازی .......میخواستند منو بخوابانند (کاملا موفق عمل کردند) من دوباره ساعت ۳ بامداد بیدار شدم مامان که سرما خورده بود و سرش سنگین شده بود منو سریع بلند کرد وبغلش گرفت تا شیر بخورم و بعد آروم آروم به پهلوی راست خوابید (طفلی)که ییهو من با صدای مهیبی همراه با حس بیوزنی و بعد از آن یه ضربه کاری از خواب پریدم بله مامان خوابش برده بود دستش ول شده بود و من افتاده بودم 
اونا مهم نیست مامانم ترسناکتر بود بلند شده بود و تند تند حرف میزد و منو نگاه میکرد بابامم بدو بدو اونو آروم میکرد <ای بابا مثل اینکه من حادثه دیدما >
دیشب بعد از اینکه مامان با اون قیافه عجیب غریب و بابا برای لباس پوشیدن دنبالم میدویدند تا لباسمو بپوشم رفتیم یه جای شلوغ که یه خانمه لباسش عین من بود سفید و تورتوری تازه مثل من تاج هم داشت خاله ها و مامانی هم با یه شکلهایی بودند من که نگاشون میکردم میخندیدند و میگفتند نمی شناسه رو میز که نشستم موز بود و..... ولی من اون میوه گرد کوچیکا را برداشتم و تند تند میذاشتم دهنم (انگور)که یه خانمه به مامانم گفت عکاس میگه کوچولو را بیاورین با عروس عکس بگیره مامانم میگفت بچم مدله منم وقتی رفتم پیش اونها شروع کردم به نانای کردن همه بهم میخندیدند منم راه افتادم تو سالن خاله و مامانم هم بادی گارد خلاصه هر کس نگام نمیکرد اونقدر نگاش میکردم تا نگام کنه .به قول مامانم عروس اصلیه من بودم
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦ - نیکی
دیشب وقتی از صدای خنده و فریاد بچه ها بیدار شدم مامانم اومد وتند تند لباسامو عوض کرد و هر چی خواست شیر بخورم من عجله داشتم برم بچه هایی که تو اتاقم بودند را ببینمبرای همين جيغ و داد راه انداختم در هرحال تو مهمانی هرچی میز پراز میوه وشیرینی و به خصوص آجیل را میدیدم پاهامو تو پهلوی اونا میکوبیدمو و جیغ میزدم چون دور تا دورش نشسته بودند من میترسیدم برم ...برای همین تا بابا رفت بدرقه مهمونهامن دویدم سر میزها اول یه فندق گذاشتم دهنم که با جیغ مامانم از دهنم افتادبعد دویدم سر یه ظرف دیگه و سه تا تخمه گذاشتم دهنم و چندتا هم تو دستم نگه داشتم که بابام رسید وازم گرفت ...
منم که دیدم همه رو بردن یه شیرینی برداشتم نصفشو گاز زدم و بدو بدو که مامانم گرفتم میدونستم قسمت بد قضیه حالاست یعنی لباسام .....
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦ - نیکی
اندا =انداخت
ديخ= ریخت
پیپی =مامی
به به به =خوراکیها
ده =بده
با=پا
آمام =حمام
دس =دست
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦ - نیکی
در مسیر بازگشت از آبشار فین در محمود آباد نیکی باآنچه تا به حال در کتاب دیده بود آشنا شد
گاو
بابا و مامان وخاله م وایسادند تا خانم با این موجود آشنا بشوند ولی ظاهرا از قبل همدیگر را میشناختند چون وقتی خواستند برند زد زیرگریه و خلاصه موندگار شدند بغل خاله دنبال گاوا میدویدند و میخندیدند (بیچاره
-حیوونی گاوا....) و حالا هر وقت میگی گاوه چی میکه <می میو می >بعد از کلاغها با نام توتو حالا این گاوا بودند که باعث لگدهای متوالی و محکم توی پهلو میشدند و بعد از اونها ماهی با تلفظ< ما ما >
اینطوری شد که نیکی به موزه حیات وحش دارآباد رفت و به ریش شیر وببر و مار وآهو و ..... خندید و موقعی که روبروی آکواریوم قرار گرفت و ازش میپرسیدن ماهی کو چنان جیغ و خنده ای که بازدید کننده ها اون را با .... اشتباه گرفته بودند وبا همون حالت تعجب و خنده نگاش میکردند .
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٦ - نیکی
به قول مامانجون تمام کارهای جدید بچه شادی آفرین و دلچسبه وقتی گردن میگیره (هفته اول ) وقتی مینشیند(۵ ماهگی)وقتی چهار دست و پا رفت (۸ماهگی)ولی وقتی رو دپا راه میره اونم از این اتاق به اون اتاق خیلی فرق میکنه لذت چندین برابر
از ۱۱ ماهگی مسافت نزدیک را میرفت ولی شب عید ۱۳۸۶ اعتماد به نفس پیدا کرد و راه افتاد و در ۴ فروردین در یکسال و دو ماهگی امان را در عین لذت فراوان برید .

