Teddy Bear

دنیای نی نی ها


 

     عید همگی مبارک صد سال به این سالها

                   دوستون دارم      

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥ - نیکی

 

نیکی در حال بازی با وسایل آشپزخانه امروز ساعت ۱۳ دکمه چای ساز را فشار داد و سپس در ادامه بازی دستش را روی بخار آب سوزاند .در حال حاضر جهت مرهم در حمام و دستش در آب سرد است  چون به علت شیطنت همه خونه خیس میشه

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥ - نیکی

حوادث

روز سه شنبه مورخ ۱۵/۱۲/۸۵ نیکی در حالیکه دو دستی باند  ضبط را چسبیده بود و داشت با تلفن روی اون و ازطریق SPEAKER با مادر بزرگش صحبت میکرد ...به همرام آنان سقوط کرد و پای چپش دچار یه اوخ حادثه گردید که طی آن هرگاه سوال شود <کجات درد میکنه>پای راستش را  بالا آورده و در دست میگیرد .

دیشب وقتی نیکی  پدرو مادرخود را خوابانده بود که به کارهایش برسد آنها را با صدای شیون خود بیدار کرد وی در حالیکه چهار دست و پا میرفته و ملاقه اسباب بازی جدیدش دستش بوده شیئ نامبرده به داخل دهان برده ودر حین راه رفتن دچار حادثه شده است  .....

نیکی روز گذشته توانست حدود 2 متر راه برود ظاهرا ناز زیادی کشیدن او را تنبل کرده

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥ - نیکی

شب پر حادثه

دیشب که کلی گل شده بودم و ساعت ۹ شام خورده خوابیده بودم و به دستور آقای پدرتو اتاق خودم خوابیده بودم با صدای مهیبی از خواب بیدار شدم واز تزس با صدای بلند گریه ....هرچی مامانم بغلم میکرد اروم نمیشدم آخه صداهه خیلی بد بود تازه چشمامم که باز کردم همه کله عروسکها نگام میکردن خوب منم ترسیدم  تا با مامانجونی رفتم آشپز خونه و آب خوردم بعد فهمیدم آقای پدر امشب لطف کردن به خاطر دستور قبلی پیش ما خوابیدندو اون صدا صدای سرفه باباجونم بوده خلاصه خوابم نمیاومد واسه همین صندل مامانم را از حال کشون کشون بردم تو اتاقم و با ددد کردن باصدای بلند مامانم تو خواب پاش کرد ومنم رفتم دنبال بازی که دیدم یکی از عروسکها هنوز جوراب  پاشه برا همین بردمش پیش مامانجون تا در بیاره اونم با یه چشم باز میگفت چسبیده در نمیاد ...ماکه نفهمیدیم چی گفت ولی بغلم کرد و نفهمیدم کی خوابم برد که دوباره با ضربه نه چندان مهیب ازخواب پریدم که البته علتش این بود که مامانم  منو با اون عروسک بی تربیته که جوراباش درنمیومد اشتباه گرفته بود فکر کرده بود من زیر تخت گیر کردم و با عجله که بلند شده بود منو که توبغلش خوابم برده بود بله دیگه ؟؟؟؟///اگه گفتین کدوم دست من تو 2 ماهگیمه ؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥ - نیکی

 

دیشب وقتی بیدار م کردن تا دوا بخورم دیگه بدخلق و بد خواب شدم خلاصه مامانجون  با خاله جونی هر بازی بلد بودن گرگم به هوا -قایم باشک و..... منم خنده و ریسه ولی دیگه خوابم نمی اومد «برنامه کودک »(کانال کارتن ام بی سی ۳ تام و جری)هی دوتایی میگفتند موش منم واسه اینکه کم نیارم تند تند میگفتم< ما >و بعد گربه که میگفتم <پیشه>۰ بعدم کنترل را برداشتم وبا نگاه دقیق به تلوزیون دکمه ها را فشار دادم نمی دونم چرا ولی همه اینکارو میکنن ؟؟؟خلاصه مامانجون و خالجون حسابی در تلاطم که من آب خواستم مامانم از یه لیوان که دستش بود ریخت تو لیوان من و بعد گرفت دم دهنم منم بزرگ شدم با با ؛ لیوان را گرفتم وخودم خوردم بعدم جیغ زدم ولیوان مامانم رو گرفتم وریختم تو لیوان خودم بعد دوباره از لیوان خودم خوردم فقط هی مامانم دستم را میزد به بالشم <ببین آب ریختبی خیس شده > ولی من هی از لیوان مامانم میریختم تو لیوان خودم ازلیوان خودم الکی میخوردم دوباره از لیوان مامانی مریختم تو لیوان خودم و....... بهد محبتم گل کرد لیوان مامان رو بردم طرف دهنش حالا به اون تکرار  اینم اضافه شد ولی نمیدونم چرا هر وقت میخواستم بهش آب بدم میترسید ابته شاید به خاطر نشونه گیری من بود؟؟؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٥ - نیکی

من فارسی بلد نيستم

دیشب وقتی خاله جونم لیوان چایی بدست اومد طبق معمول هرشب رفتم سراغ چاییش ودستزدم و گفتم <دا> بعدم تندی بیسکوئیت را انداختم توش و شروع کردم به دست زدن وقتی گفتم <ده>که بیسکوئیتم رو پس بگیرم بهم خرده نونهایی رو که قبلا بزور برای صبحانه می دادن نشون دادن هرچی بلندتر داد میزدم بلندتر میخندیدند و میگفتند خیس خورده و له شده و مامانم گفت بابا بچم فارسی بلد نیست ....... منم زدم زیر گریه

(لازم بذکر است نيکی خانم در مورد قند هم هر بار همين مشکل را دارد. )

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥ - نیکی

 

دیشب مامانم اینا مهمون داشتند و من با یکی دیگر از عجایب آشنا شدم یه موجود کوچولو شبیه خودم که روی دو پا راه میرفت وهم اسباب بازیهام که هیچ وقت دوستشون نداشتم ؟؟!دوست داشت هی یواشکی از پشت اونم با نوک انگشت آروم بررسی میکردم تا مامانجونم گفت  ؟<نی نیرو بوسش کن >منم از خدا خواسته دستام رو حلقه کردم وصورتم چسبوندم بش و دیگه ترسم ریخت هر جا میرفت منم دنبالش میرفتم تازه مامانش که به اون خیار داد بخوره بقیه خیارشو از دستش گرفتمو گاز زدم بعدم بقیشو دوباره گذاشتم دهنش ...مثل اینکه میل نداشت خوب برای همین درسته گذاشتم دهنم ....خلاصه با دو تا دندون م یه نیم ساعتی مشغول بودممامانم هی میگفت اخه؟؟؟؟؟تازه سیبشم به من داد البته من همشو خورد میکنمو تف میکنم

وقتی داشتن میرفتن  تو آسانسور لب دادیم وموجود عجیب رفت.

(امیر حسین پسر دوست خوبم هانیه در یکسال و یازده ماهگی )

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥ - نیکی

 

لغتنامه  نیکیدا:

  • شیش= چشم
  • دع =دربیار -بده -...
  • دف= رفت
  • داه=داخ -کتک زدن -داغ
  • می=مو
  • میمی =شیر
  • ماما   ما=مامان
  • باباب=بابا
  • نننه=نون -نارنگی سیب و سایر
  • پيشه=به کسی که خوابيده-به کسی که ميخواهد دستشويی برود -پوشک ماب بيبی وگربه

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥ - نیکی