خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
نیکی
آرشیو شده ها
بهمن ٩٠
دی ٩٠
مهر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
دی ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
دوست یابی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
4 اسفند قراره بچه های مهد را تولد نیکی در منزل دعوت کنیم کارت پونی گرفتیم و حدود 13 بچه دعوت شدند وقتی کیفش را دیدم 3 کارت باقی مانده بود گفتم چرا ندادی چون گفتم یکی از کارتها مال کسراست بهم ریخت گفت خوب هی یادم میره گفتم رو دستت عکس کیک میکشم یا می نویسم که یادت نره "مامان پاکت نامه بکش که هم راحت تره هم زودتر یادم میا د"
میوه های درخت چنار تو مهد جلسه بحث راه انداخته بود دیبا گفت اینا تخم جوجه تیغی هست نیکی گفت "پس اینجا باید چند تا جوجه تیغی باشه ؟اینا میوه چنارن"
امیرحسین پسر سرایدار گاهی مرا میزد گفتم نیکی چه کار کنم "یه چیزی واسش بخر بات دوست میشه "و شد.
دیروز دخترخاله باباش بوسش کرد گفت تخم مرغ خورده بوی زحم میده منو کشیده کنار "نه اینجا بوی بد میاد"
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳٩٠ - نیکی
دیروز بابت تست نیکی دوباره رفتم پیش مشاورش و من را توجیه کرد که با تست مانا متفاوت هست و گزارش تست هر دو را به من نشان داد امتیاز مانا 97 و نیکی 99 درصد بود ولی نیکی در زمینه حافظه شنیداری بسیار ضعیف عمل کرده بودولی به لحاظ هوش بالاتر از سرآمد براورد شده بوددر مورد شخصیت هم گفت اعتماد به نفسش بیشتر به خاطر عدم اطلاع از رفتار اجتماعی است .خلاصه قراره که بریم با او کار بشود امروز قراره موگه بیاد خونمون
به نیکی گفتم چیزی یاد گرفتی گفت آره باید حرف بزنیم ......
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٠ - نیکی
آخرین روزهای صفر رفتیم سفراصفهان تولد نیکی هم بود هر دو تا مادرجانها را دیدیم به نیکی خیلی خوش گذشت خودش با بابایی ومریم و شبنم (دخترنسیم پرستار مادرجان )رفتند یه کیک قرمز دهاتی با گل و بلبل خریدند با این شرط که کسی تولدش نباشه به عمه اینا سرزدیم اونم با شال همیشگی آمد تازه شبنم با دستور نیکی موهاش را تو چشمش ل زده بود هر چی خونه عمه گفتیم آنها هم بیایند تولد قبول نکردوقتی پایین هم همه نشستند گفت اگر بیایند من میروم کیک وشمع که مهیا شد بهانه که کادو چی؟؟//نسیم خانم یه کیف کوچولو داخل وسایلش به نیکی داد وعمه اینا که اومدند براش چندتا خرده ریز مثل روسری و...وبعد هم یه عروسک آوازخوان آوردند تازه نیشش باز شد و مهمانها را پذیرفت
تولد جالبی بود تمام وقت شال به سر و سرش توی کیک یا روی میز ....
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳٩٠ - نیکی
نیکی با رومینا و مانادوره ای خونه هم می روند اولین بار رفتن خونه رومینا خیلی مسالمت آمیز گذشت بعد مادر رومینا زحمت کشیدند مهمانی بزرگتری با حضور بچه هاو مامانا گرفتند و بعد هم نوبت ما شد
نیکی اولین بارش هم می خواست دوستاش به اونا خوش بگذره هم خودش اختیار وسایلش را داشته باشدخلاصه با این جمله مانا که رومینا مهربانتر بود لباساش را به ما می داد و نیکی که من که همه لباسهام را به تو دادم یکساعت تموم به بهانه ...؟؟گریه میکرد ولی بعد با هم اسنک مرغ درست کردیم و خوردیم (لباساشون در آوردند و با یه لباس زیر چهار دست و پا هاپ هاپ می کردند و بعد صحبت دایی مانا که دکتره (به قول خودش جیش و پیپی )شروع کردند حرفهای .....وبعد رفتند زیر میز ناهارخوری ومابقی ماجرا در کل خوب بود
رستوران :بابای نیکی در رستوران بنده خدا داشت شام می خورد بابا نمی میری بالارم نگاه کنی یه مامان و بچه هم هستند //!!!
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢۱ دی ،۱۳٩٠ - نیکی
این مدت درگیر پیدا کردن خانه و خرید و جابجایی بودیم و نیکی خانم از اواسط شهریور تا اواسط مهر مرخصی تشریف برده بودند اول سفر عروسی و بعد منزل مادربزرگها ...
امروز16 مهر صبح با همان مشکلات همیشگی راهی شد اول گفت بریم ببینیم چه لوازمی لازمه ....بعد هر دو دنبالش رفتیم گفت تازه با یک ماشین
دم در با بغض پیاده شد و تقریبا تا دم دفتر همین وضعیت را داشت پوری جان باهاش صحبت کرد و بعد کم کم اونو بر داخل گفتم همینجا هستم
خواستم من را ببیند تا بروم از کلاس که بیرون آمد دوباره بغض داشت ولی عزیزم زندگی سخته دیگه
دیروزبازی فکری میکردیم و هر کس یک شخصیت تو ذهنش بود باباش گفت نه دختره نه پسر من (باهوش) گفتم مگه میشه نیکی گفت آقا یا خانم
داستان سلطان و باز شکاری را برای نیکی خانم تعریف کردم داستان اینه که پادشاه تشنه کاسه ای را زیر قطرات آبی جاری از درخت می گیره و هربا مخواسته بخوره باز شکاری کاسه را میریخت نهایتا پادشاه عصبانی بالهای باز را می چیند باز بیچاره با هزار زحمت پادشاه را وادار به دیدن بالای درخت می کند.....مار سمی بزرگی که زهر سمی آن از کنار دندان نیش به پایین میچکید پادشاه از کارش پشیمان شده بود اما دیگه دیر بود خوب دخترم چه نتیجه ای مگیری؟
<مامان باید همیشه بالای درخت را نگاه کنیم که حیوان وحشی نباشد .>
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - نیکی
نیکی وقتی می خواهد جوک بگه میگه یه شوخی بکنم :آقاهه لیوان چای شیرین را با قاشق میخورده چشش درد میگیره
دیروز هم خاله م وقتی جزوه خط خطی را دید چشماش گرد شد و گفت اعصابم خرد میشه پاکنویس میکنم
مامان میگه پاکنویس میکنم مریم یعنی اول می نویسی بعد پاک میکنی
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - نیکی
نیکی دیروز با تمام جزییات تعریف کرد که مادر بزرگش همراه او و پدرش رفته داخل مهد –کلاسها را دیده –با مربی ها احوال پرسی کرده ولی بچه ها حواسشون به بازیشون بوده تازه دخترم اضافه کرد مامان اگه من بودم به مادر بزرگ انا سلام میکردم ......
وقتی از آقای پدر سوال کردم گفت نه مامان داخل ماشین نشسته بود؟
با اون جزییات تخیل بچه یعنی کی راست میگه؟
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - نیکی
<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0in; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:595.3pt 841.9pt; margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0; mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 {page:Section1;} -->
شطرنج بازی هم راه و روش خودش را دارد سریع جاگرفتن و چیدن مهره ها را یاد گرفت البته قبل از آموزش سفید و سیاه را مثل نمایش یک طرف چید ولی بعد درستش کرد ....حالا وقت آموزش نیکی جان چند دفعه بگم سرباز ضربدری می زنه ونیکی خانم با قلد ری نخیرم بازیش اینطوری نیست اینا با هم دوستن همدیگرو نمی زنند.
دیروز هم نیکی میخواست بگه سرش درد میکرده و مریض بوده گفت مامان خیلی خیلی سرم درد میکرد به اندازه هزار تا فیل که به هم لهیده باشند.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - نیکی
